|
دنیای این روزای من
مي نويسم بودنت را تا هرگز فراموش نكنم بیقراری لحظه هاي عاشقانه ام را
|
*با همکارم میریم کارت بکشیم که یهو شوشوی گرامشون با پیکان بار میاد دنبالشو با چه شورو حالی با هم میرن. یادم به اون روز میوفته که قرار بود ساعت 6:30 منو برسونی سرکار.شبش اس دادم که یادت نره ها .خواب نمونیا .ومن که تا ساعت 6:45 سرکوچه منتظرو عصبانی ایستاده بودم که زنگ زدی گفتی الان میای .خودمو آماده کرده بودم که تا 206 رویت شد اخممو تو هم کنمو کلی غر بزنم دیدم با یه پیکان باری اومدی و نیش من بود که تا بنا گوش باز شده بود و تمام دلخوریام پرید .... وقتی رسیدیم گفتم یه خورده پایین تر از محل کارم پیاده میشمو و هی ادامه میدادی به جلو رفتن و درست جلوی در محل کارم وایسادی(در ورودی درشیشه ای برقی هست ) و منم که سرمو پایین آورده بودم زیر داشبورد که تروخدا برو جلوتر وایسا وریسه خنده های منو تو هم دستت رو گذاشته بودی روی بوق که اگه اینجا پیاده نشم همینجور بوق میزنی .کم کم بود که تمام همکارام میومدن بیرون که ببینن چه خبره .درحالیکه از خنده روده بر شده بودم با سرعت نور پیاده شدم...وقتی وارد محل کارم شدم نگاهای سنگینی رو حس کردم که با لبخند وبیخیالی و با سرعت راه رو طی کردمو به اتاقم رسیدم... ** قرار شد بعد از کارم بیای دنبالم ...از اونجایی که وقتی سر به سرم میذاری سلاح سردی جز دستم سراغ ندارم به تلافی یکی میزنم پشت شونت ...چند دفعه گفتی که نزن درد میکنه ...ومن ادامه میدم و گفتم من هرکیو دوست دارم میزنم (ابراز علاقه)و قرار شد هرچی زدم تلافی کنی...آخرش که با دست و پا بود که تو سروکله هم میزدیمونگاههای متعجب مردم ...آخر کار سرکوچه قبلی پیاده شدمو داشتم پیاده میرفتم که یهو دوباره سرو کلت پیدا شد و منم بلند بلند میخندیدم و میگفتم دیگه دنبالم نمیای یا.از فردا خودم میرم ، جرات داری بیا دنبالم ...تمام تنم کبود شده ...اومدی کنارم وایسادی و گفتی بیا اینم گوشیت جا گذاشته بودی... آی لافی یو اس دادم آی لا فی یو هو کوفت...فردا نمیای دنبالماااااااااا دییییییییییی فرداش زودتر اومدی دنبالم....ساعت 6:50 دقیقه صبح اومدی سر کوچه که برسونیم سر کار پ.ن یک : روز زن رو به تمامی فرشته های زمینی و دوستای وبلاگیم تبریک میگم پ.ن دو : هنوز هیچ کادویی نگرفتم نمیدونم چی کار کنم [ ] [ 7:40 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
سلام دوست جونیام امیدوارم همه شاد و سلامت باشید . پ.ن یک :منم که درگیر مراسم عروسی آجی جون هستم وهمواره در پی لباس و خرید .ولی لباس نمیدونم چی بگیرم کمککککککککککککککککککککک یه لباسم پیدا کردم که طی مشاوره تلفنی با فینگیلی رد شد چونکه این مجلس بدلیل حضور پدرومادرگرامشون محدودیت دارممممممممممممممممممممممممم. پ.ن دو :دیدم که دوستام در مورد گوگل ریدر مشکلاتی دارند و چون رشته اینجانب مهندسی نرم افزار می باشد مشتاق شدم مقاله آموزشی در ادامه مطلب ارائه بدم.این دشوارترین راه هست اینو میگم بعد راه آسون رو میگم که کاربردش مثه گوگل ریدر هست ولی خیلی راحت تره قابل توجه آلوچه خانومی که مسافرت هستن اول کار سختو یاد میدم (کتاب قورباغه ات را بخور) پ.ن سه : میخام واسه فینگیلی کادوی تفلدت بگیرم .راهنمایی میخوام گزینه یک :سنتور؟ گزینه دو : ساعت ؟ گزینه سه : گوشی تلفن همراه هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیممممممممممممم [ ] [ 7:59 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
* قرار میزاریم در اولین روزی که همو دیدیم بریم که واسم گل بخره ... دوماه از اون روز گذشتو و اولین روزی که همو دیدیم گفتی بریم ؟ منم متعجب که کجا ؟ گفتی گلفروشی دیگه برق توی چشمام موج میزد وباورم نمیشد که یادته ... تمام گلفروشیا رو گشتیم و سه تا گل بامبو واسه مامانت گرفتیمو ودوتا گلدون کوچیک گل رز و یک گلدون متوسط گل سیکلمه واسه من ... به گلفروشی گفتم یه گلدون خیلی بزرگ میخوام دارید ؟ چندتا گلدون بزرگ و نشونم داد و گفت اینا خوبه ؟.گفتم نهههه گل من خیلی بزرگه میخوام بزارمش توی گلدون قشنگ که همیشه جلو چشمام باشه .میخواید گلمو بیارم که اندازشو ببینید ....؟ با اشاره دستم زاویه دیدشو به سمت فینگیلی تغییر میدم ومیزنم پشت فینگیلیو میگم اینم گل منه دیدید چقد بزرگه ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا اگه تونستید گلدون گل اینقدی واسم بیارید .لبخندهای فینگیلی و آقای گلفروش بود که .... امروز 33روز از رفتنت میگذره .گل رزای توی گلدونو گذاشتم روی سر جاکفشی .هرروز صبح که میرم سرکار انگار که کلی انرژی مثبت میگیرم. غنچه های گلش که منو یادت میندازه رو بو میکنمو از بوش مست میشم و همین یادآوری خاطرات قشنگی میشه که کلی ذوق میکنمو روحیه میگیرمو منو راهی میکنه
** با خواهریت میری سینما .منم بهونه و بهونه که چراوقتی من میگم بریم سینما میگی بجای سینما بریم یه جای دیگه .سینما چیه ...و همین باعث میشه که یه قول بگیرم ، اینکه وقتی اومدی حتما بریم سینما دو ماه از اون قول و قرار گذشتو ...روزبعد گفتی خب بریم سینما رفتیم که تنقلات بخریم ...مثه همیشه که اول از من نظرخواهی میکنی و منم میگم فقط پفیلا بخوریم ...مرد فروشنده میگه دیگه چیزی نمیخواید..؟فینگیلی میکه خب یه چیز دیگه هم بخریم و منم میگم نه کافیه و اصرار فروشنده و انکار من فروشنده به فینگیلی میگه خوب خانم کم توقعی داریدااا.هرکی میاد اینجا کلی سفارش و درخواست میده ولی مدل شما فرق میکنه... فینگیلی هم در جواب میگه آخه خودش میدونه من پول ندارم دیگه درخواست نمیده و این شد که فروشنده بهمون نگاهی میندازه و کلی دلش به حالمون میسوزه و یه لواشک مجانی بهمون میده و همین میشه سوژه خنده هامون و بعدم لبخونی فینگیلی که مهارت خاصی توی لبخونی مردم داره ...
شینگیلی نوشت : تو خود خود مرد منی.مردی که کوچیکترین قولشم یادش نمیره . پس با وجودت دیگه غمی ندارم و احساس آرامشی که تا ابد با هامه و بهت تکیه میکنم .مرسی از محبتات مرد دوست داشتنی من [ ] [ 7:13 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
فینگیلی : یه چیزی شده که حالا حالا ها بهت نمیگم شینگیلی : اصرار و التماس و در آخر کندن مو در پرانتز( برادر فینگیلی که سه سال از فینگیلی بزرگتره بعد از گرفتن مدرک مهندسی به خدمت سربازی نایل شدند و درحال حاضر مدیرعامل شرکت هستند و خانواده جهت پیداکردن کیس مناسب در تکاپو هستند) صحبت های مامانی فینگیلی با فینگیل که: خانواده شینگیلی هم خانواده خوبی هستند.خود شینگیلی هم دختر خوبی
هست. فینگیل جان نظرت چیه که به داداشت پیشنهاد بدیم ....؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (ومن که نمیتونم احساسات خودمو در قالب کلمات بیارم ) (چون واقعا موندم حیرون که باید خوشحال باشم یاناراحت) فینگیلی که از این برخورد خیلی خوشحال شده بود اما من ...نمیدونم... واقعا چی پیش میاد؟ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا باید ناراحت باشم یا خوشحال ؟
[ ] [ 13:24 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
ساعت 2 به فینگیلی زنگیدم گفتم میرم جواب آزمایشو میگیرم ولی اگه منفی شد چی؟ اصلانمیرم بگیرم.همه جفتی اومدن من تنهام،اخه چرا؟اگه مثبت شد چی ؟همه اینجا دونفره اومدن خوشال و خندون میرن شیرینی میگیرن. مدام پشت سرهم بهونه میاوردمو فینگیلم کلی ازم میخندیدواذیتاش شروع شده بود و منم که تو استرس تمام منتظر گرفتن جواب بودم.گفت تونباید ازمشکلاتت فرار کنیو فوقش طلاقت میدم یا اینکه باید اجازه بدی یک همسر دیگه بگیرم و ... بعد صدام زدنو رفتم داخل و گوشی خاموش تا دوساعت بعد ****************************************************************** فینگیلی :این مصخره بازیا یعنی چی ؟ چرا گوشیتو خاموش کردی؟ فینگیلی :معلمومه کجایی؟ چرا گوشیتو خاموش کردی؟ شینگیلی :واسه اینکه میخام از مشکلاتم فرار کنم.فراررررر.میفهمی ؟ فرار فینگیلی :مگه چی شده ؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟ جواب چی شد؟ شینگیلی :همون چیزای که تو دوست داشتی .دیگه همه چی تموم شد .میفهمی یعنی چی ؟ تموم .آره . هردومون مشکل داریم .میفهمی یعنی چی ؟ یا میخوای واضح تر بگم که قشنگتر بخندی (باورنمیکرد. میدونست من جونشو هیچ وقت قسم نمیخورم .قسمم داد ) فینگیلی :بگو جون فینگیلی .بگو جون من شینگیلی : بخدا .به جون فینگیلی. به مرگ خودم.به کی قسم بخورم؟ها ؟ به کی ؟به کی ؟ به کی ؟ کی ؟ کی فینگیلی :خب قشنگ بگو چی گفت ؟ شینگیلی :هردومون مشکل داریم .میفهمی یعنی چی ؟ یا میخوای واضح تر بگم که قشنگتر بخندی فینگیلی :مگه میشه؟خب دکتر نگفت راهش چیه ؟مشکل چیه ؟چیکار باید کرد؟ شینگیلی :گفت خون دوتامون مشکل داره.میفهمی ؟ یا میخای عذابم بدی؟ هیچ کاریشم نمیشه کرد فینگیلی :یعنی هیچ راهی نداره ؟ شینگیلی :میفهمی هیچ کاریش نمیشه کرد؟ میفهمی؟ دوباره بپرس فینگیلی :خب تو رفتی پیش دکتره یا نه ؟ شینگیلی :خیلی اصرارکردم .گفتم تروخدابزارید برم پیش دکتر که مطمئن شم.گفتن مطمئن باش فینگیلی:خب چجوری نداشتن بری پیش دکتر باید میومد باهات صحبت میکرد.بهت گفتن منفیه ؟ چی گفتن دقیق؟ شینگیلی :التماس کردم .سمج شدم.گفتن دکتر فقط جوابو میبینه .مریض که نمیبینه .گفت مطمئن باش وبعدش که شینگیلی زنگ زدو کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم.یه جورایی میخواست دلداریم بده .گفت میریم یه جای دیگه آزمایش میدیم.اصلا ما بچه میخوایم چیکار. اصلا ماکه خودمون خل وچلیم همیجوریش بچمون منگل میشد ربطی به آزمایش نداشت .میگفت به خانواده ها نمییگیم.منم میگفتم خب من نمیتونم قید بچه رو بزنم.من میخوام مامان بشم .من پسر میخاااااااااااام.تونمیدونی چه لذتی داره ..و پیشنهادهای متفاوت میداد ادامه عاشقونه هامون [ ] [ 14:10 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
بالاخره سال 90 تموم شد.امیدوارم سال جدید با ارزوهای قشنگترواسه همه رقم بخوره. شاید مهمترین اتفاق تو سال قبل بعد از کلی کنکاش استخدامم توی یک سمت عالی بود .البته همیشه و همیشه لطف خدا توی همه حال شامل حال من شده و خداروبخاطر همه رحمان بودن و رحیم بودنش شکر میکنم و امیدوارم که خدا هیچ بنده ایش رو به حال خودش واگذار نکنه . و مهمترین اتفاق سال 91 از چندمدت قبل به فینگیلی میگفتم اگه آزمایش خونمون به هم نخورد چیکار میکنی اونم به شوخی میگفت خب طلاقت میدم .ولی هیچ وقت با جدیت تمام به این سوالم جواب نداد ومنم جواب میدادم یعنی بخاطر یه بچه میخوای منو فراموش کنی ؟ یعنی تومیتونی ؟حتی به شوخی گفتنش هم دلمو میلرزوند.منم جواب میدادم اگه هم آزمایش خونمون به هم بخوره من واسه بچه که اندامم رو به هم نمیریزم و ازاین حرفا .خلاصه که به پیشنهاد من قرار شد که بریم داوطلبانه آزمایش خون بدیم . روزسه شنبه 8/01/91 صبح آماده شدم ساعت 7 فینگیلی اومد دنبالم و رفتیم دنبال آدرس توی راه هی میگفت بخیال بریم بیرون بگردیم امامن که دل تو دلم نبود .خلاصه که کلی تو ماشین منتظر موندیم البته من فکر کردم این موقع سال فقط خودم هستمو فینگیلی اما خداداده آدمای عاشق پیشه.اما وقتی رفتیم واسه پذیرش گفتن داشتن عکس الزامی است و ناامیدانه برگشتیم. فینگیلی که دید من خیلی دپرس شدم یهو یادش افتاد که یکی از عکساش دست من بوده ومنم اونو گذاشته بودم توی کمد محل کارم .با خوشحالی وعجله تمام به سمت محل کارم رفتیم و عکس خودمو از حسابداری گرفتم و عکس فینگیلم از توی کمدم برداشتم و ازآنجایی که تیپ خانمانه زده بودم همه همکارام با تعجب نگاه میکردن و میگفتن اگه خبری هست به ما هم بگو که درهمین حین یکی ازبچه های حسابداری گفت مگه مهظر عکسم میخواد منم با شوک تمام گفتم واسه مهظر که نمیخام دارم میرم کارای فارغ التحصیلیمو انجام میدم نیاز به عکس هست . جواب : مگه دانشگاه بازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من : آره ، دانشگاه ما باز هست از اون سوتیا دادمااااااااااااااااااااااااااااا باعجله تمام رفتیم و مدارک رو تحویل دادیم که یه آن اسم فینگیلی رو خوندن منم با کمال نگرانی منتظر بودم که ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه یا آشنا دراومده باشیم یا هزارتا فکر دیگه به ذهنم اومداما مثل اینکه شماره تلفن میخواستن .هردومون رفتیم اتاق خونگیری اول فینگیلی و بعدم من خون دادیم و قرار شد فردا ش برای جواب شفاهی مراجعه کنیم که متاسفانه فینگیلی نمیتونست بیاد .از اونجایی که دوست داشتم این روزم با همه روزا فرق داشته باشه تصمیم گرفتیم بریم پیک نیک .توی راه ناهار گرفتیم ورفتیم در دل طبیعت که خیلی خوش گذشت و باروون خیلی خشکلی بارید .و یه روز قشنگ توی تقویم خاطرات 91 واسمون رقم خورد. پنج شنبه 10/01/91 با شور خاصی رفتیم واسه جواب .شبش خوابهای آشفته میدیدم که فنیگیلی عین خیالش نبود ومیگفت اصلن واسه من مهم نیست و اینوبدون من نمیتونم هیچ جوری ازت دل بکنم .دلم قرص شد .وقتی رفتیم گفت جواب باید به مرحله دوم بره و خیلی ناراحت شدم البته گفت طبیعیه ولی اعصابمو کلی بهم ریخت . فقط دعا کنید واسمون
[ ] [ 14:21 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
امروز اولین روز کاری بود
سال ۹۰با تمام خوبی ها و اتفاقاش تموم شد خدارو شکر میکنم بخاطر اینکه در همه حال هوامونو داشت و مارو به خودمون رها نکرد امیدوارم تو سال جدید هرچی که خدا بخواد اتفاق بیفته واسه همه و همه سرشار از خیرو برکت باشه و امیدوارم سال جدید سالی باشه سرشار از عشق وشادی و خیر و برکت توام با سلامتی واسه شما دوستای عزیزم پ.ن یک : فینگیلی روز اول عید حرکت کردن و شبش رسیدن پ.ن دو : منتظرم باشید با یه خبر داغ پ.ن سه :خدایا هرکی هر آرزویی داره بازم به صلاح اونو برآورده کن دوستون دارم سال نو مبارک [ ] [ 13:25 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
**شهر در امن و امان است و دلتنگی بیداد میکند خصوصا که فینگیلی زنگ زدوگفت که متاسفانه ۲۹ اسفند پست نگهبانی دادن و نمیتونه هفته اول بیاد.ایشالا هرچی خیره پیش بیاد ولی خیلی بده که من نمیتونم ناراحتیمو پنهان کنم **اس میده شینگیلی اگه من اومدم خونتون نخنتیا که منم خنتم میگیره میگم خب تو نیگام نکن منم نیگا نمیکنم تازشم من چایی مایی نمیارما بعدش حرفای اون روزو میزنه)ادامه مطلب میزارم( وای که اگه بهمون گفتن بریم تو اتاق حرف بزنیم فک نکنم حرفی مونده باشه بایدبشینیم همو نگاه کنیم یا اگه دیدیم تنها هستیم ....افکار پلید اینم یه بخش از دیوان اشعارمون آهای منم یه سلباز یه سلباز با نماز کپل میگه شعل بگو مثال حافظ بگو دلش شده بلام تنگ اما داله باهام جنگ بهش میگم عزیزم خوشکلک مویزم با من بکن تو آشتی نگو دوسم نداشتی ********************************************************** این شعرا هم وصف در اندر احوالات شینگیلیست تپل جقد سفیده خشچل تل از سپیده چشاش مثل فلیده عقل از سلش پلیده لفته یه لنز خلیده وقتی اون نبینم دلتنگ میشم می میلم *** عزیزم من پزشکه لباش مثه زرشکه ماشین داله دولوشکه میلونه مثل بشکه ** مدلک اون لیسانسه خوشچلو خوش لباسه میخواد بله فلانسه *********** اینم دراندراحوالات ارجاع به پست سوتی های شینگیلی و فینگیلی بهت میگم بهده بوس میگی نشو تو هی لوس دیدی دندون گرفتی بازو به اون کلفتی مامان دیدش سوال کرد ددم همش نگاه کرد [ ] [ 21:56 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
سالگردآشناییمون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککک و خدا رو صد هزار مرتبه شكر ادامه عاشقونه هامون [ ] [ 13:33 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
رسیدیم ....پیاده شدم.....همو بوسیدیم و خدافظی کردیم....مکث....خب کاری نداری....دست دادیم و خدافظی کردیم ...مکث....سکوت....خب کاری نداری ....و این صحنه چندبار تکرار شد....واسه بارآخرجدی دست دادیموپیاده شدم و رفتم اما دوباره برگشتم....آخه نمیدونی چقدردل کندن ازت سخته ....پس این کارا رو نکن....فکرکردم رفتی ولی تا صبح پیشم بودی.... این هم سوتی های شینگیلی و فینگیلی *گفتم فینگیلی اگه میتونی فردا برو ....میگه نمیشه غیبت کنم ... توراه میگه حدس بزن واسه چه ساعتی بلیط گرفتم....بین 9 و10 و11 و12 و4و6و9و11 ظهروشب یکیو انتخاب کن من سکوت میکنم.....میگی خب چندتاشوحذف میکنم....بین 10و11و12 ظهر و 9و10و11 شب یکیو انتخاب کن....میدونه حرف رفتن که بشه بغض گلومومیگیره نمیتونم صحبت کنم...واسه خندوندنم میگه خب بین 8 و9و 11 شب یکیو انتخاب کن.....وبازهم سکوت من.... اشك توي چشمام حلقه ميزنه آخرش میفهمم بخاطرمن به خواهریت گفتی که بلیط گیرنمیومده واسه 11 فرداشب بلیط گرفتی اونموقعست که دلم میخاد پربکشم تو آسمونا و خداروشکر کنم که هنوز یک روز دیگه پیش همیم **قرارمیزاریم بریم کوه اس میدم خب قاشق و چنگالو زیلو و چایی یادت نره من ماشین نمیارم وبا اشتیاق تمام ،بیدارمی مونمو شروع میکنم به درست کردن یک ژله بستنی که توی درست کردنش استاد شدم وخوشبختانه خیلی خوشکل و راحت از توی قالب دراومد روی قلبهاروباموزوکیوی تزیین کردموباقاشقو ظرف وزیلوراهی شدم.... توی راه اومدم ظرفمودربیارم واسه خریدن کله پاچه که دیدم تمام بستنی ها آب شده وظرف به ژله فشارآورده و له شده ....خیلی ناراحت شدم....ظرفودادم که ژله رو بریزه دور و با دست شروع کردن به خوردنش و هورت کشیدنش .....که من دلم آروم شه ....بعدش گفت خداییش خیلی خوشمزه شده .... آخرین روز بود...موقعیکه پیاده شدم زودرفت .اس داد اینجوری نگام نکن....دیونه میشم.... پ.ن یک:منتظرعکسای متفاوت ژله بستنی ها م باشید پ.ن دو:منتظردیوان اشعار فینگیلی وشینگیلی باشید پ.ن سه: کسی میتونه درزمینه ساخت قالب کمکم کنه؟/هم اکنون نیازمندیاری سبزتان هستم [ ] [ 12:5 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
*میگی فردا میخام برم خونه دوستم نظری بیارم...میگم خب منم دلم آش میخاااااااااااد با شله زلد که دوس داللللللللم.میگی به خدا اگه جریانمونو میدونسن میاوردم.... صبحش صدای زنگ آیفون ....کیه ؟......واستون آش نظری آوردم.... پرشدم از یه دنیا حس خوب ....حس ناب....حس دوست داشتنی......میمیرم واسه مهربونیات.....همین کارا رو میکنی که دلم ضعف میره واسه نگاهات.... **منوی غذا رو که میارن بدون اینکه خودت ببینیش میدیش به منو ومیگی انتخاب کن...میگم نه هرچی خودت خوردی واسه منم سفارش بده ...میگی من کباب میخوام ...تو جوجه ؟....میدونی غذای مورد علاقم چیه ...غذاهارومیارن...کباب هاروجابه جا میکنی ...ودونه ی آخره که همیشه ماله منه... من عاشخه این کاراتم مرد من...عاشخ اینکه اول نظرمنومیپرسی با اینکه میدونی...عاشخه اینکه اینقدرمتوجه من میشی که سنگینی نگاه میزهای کناری رو حس میکنم وقتی میگی بخور ...بخور...خودت تکه تکه میکنی و دهنم میزاری...مسابقه میزاری که هرکی زودتر بخوره باباش بهتره..... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ***صبحش قرار میزاریم بریم برف بازی...بخاطردلخوری که شب قبلش بوجوداومد،ساکت نشسته بودیموصدای آهنگ بود که فضای ماشینوپرکرده بود...توراه سکوتو میشکنمو میگم ...گشنمه ....گشنمه....گشنمه.... پیاده میشه که چیزی بخره ...زود اسمس میدم " لطفا موقع برگشتن با لبخننننننند وارد شوید" وقتی میای و نگاهامونه که گره میخوره توهمدیگه وهیچ چیزی نمیتونه جلوی خندمون روبگیره ...و همه چی یادمون میره....
****میگی بریم برف بازی ، عکسم بگیریم...تکی ...جفتی ...با ادا واطوارهای بچگانه ...منم زودروسری هایی که واسه تولدم خریدیو عوض میکنم و دوتایی میخابیم روبرفا و ژست میگیریم...که سردی برفا نمیتونه دربرابر گرمای عشقمون طاقت بیاره و هیچی سوزی حس نمیکنیم...جزسوزعشق... آخرش میگی بیا مسابقه بدیم...هرکی تندتر دوید ورسید سمت ماشین برنده است... و واسه اینکه من اول بشم بهم میگی چون کفشت پاشنه داره تو ده قدم جلوتر برو.... عاشخه این فکراتم که همیشه دوست داری من اول باشم.... باتمام وجود میدوییم ولی هنوزکلی انرژی نهفته داریم... *****بخاطراتفاقی که افتادومن خیلی ترسیده بودم.نگران و بیتاب می شی و هی ازم میپرسی چت شده وبهم میرسی که تا آروم شم....کیک و آبمیوه میگیری ....میگم میل ندارم....اخم میکنی میگی باید تا آخرشو بخوری...با لحن بچگانه گولم میزنی که وای چقد ضعیف شدی ....باید بخوری....اون موقع که لنج میکنم میگم نمیتوننننننننننم...یهو قیافه مردونه وجدی میگیری که بخور....نیگاه چه خوشمزسسسس..... دوست دارم ناراحن باشمو توآرومم کنی ....حرفات مثه آبی هست روی آتیشم....نگاهاتودوست دارم...نگرانیاتودوست دارم....مهرباونیاتودوست دارم *****چه لذتی داره وقتی میگم ....عزیزم برنامه فردات چیه ....بعداز این همه مدت اومدی....به فامیل ودوستاتم باید سربزنی.... وبازم میگی من برنامه ای ندارم.... برنامم تویی.....هرچی تو گفتی....هروقت تو گفتی.....هرجا تو گفتی..... ******موقعیکه رسیدیم سرکوچه گفتم از اون راه برو....گفتم نمیخام اینجا پیاده شم....بهانه میاوردم .... امانمیدونی چقدرلذت بخشه واسه اینکه یه دقیقه عشقتوبیشتر ببینی راهتو عوض کنیوبهونه بیاری.....
[ ] [ 16:43 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
واسه شب بلیط گرفتن ومن نمیدونسم چیکار کنم . حس داشتنش گرمم ميكنه.... اينقدر خوشحالم كه حس ميكنم روي آسمونام.شادی و هیجان تمام وجودمو گرفته بود اومدم خونه...دوست داشتم تنها میومدو میتونسم خودم برم دنبالش ....چون نمیخاسم از ثانیه ثانیه اش بگذرم...به زمان حسودیم میشد.اما نشد... شب توراه بودن ...به این فکر میکردم که چیجورمیشه تحمل کرد که عشقت چندقدمیت باشه و نتونه ببینیش....خیلی سخته صبح شده بود...قرارشد شنبه رومن برم سرکار ...تا فینگیلی جونم استراحت کنه .... اما مگه این دل میذاشت....دلی که ثانیه ثانیه پرمیکشید براش...دلی که منتظر بود تا بیای و دوباره قدماتو روی زمین بکشی و با صدای پات جون بگیره ...دلی که خیلی تنگ شده بود....دیگه طاقت نداشت ...طاقت دیدن این دیوارها....دله دیگه ....دست خودش نیست که اس دادم رسیدید....گفتی :آره ... میخاسم ببینمش ولی دلم نمیومد بهش بگم بیا بیرون شایدم روم نمیشد... دنبال بهانه بودم ....یا فکرای شیطانی...زودحلوا رولتی که شب قبلش درست کرده بودمو تو ظرف گذاشتم ....گفتم بیا دم درکارت دارم... هوا تاریک بود... میتونسم با آرامش نفس بکشم ... بوی تنشو حس کردم....بغض راه گلومو بسته بود...صدای پاهاشوکه میکشه روی زمین..... انگاري توي بدنم دوباره خون جريان پيدا كرده تا اومد دم در، دیگه صداهای اطراف و نمیشنیدم.همچین قدرت وانرژی گرفته بودم که اصلا فکرنکردم یکی بیاد دم درو... .بغلش کردم....بوییدمش...لمسش کردم.....تمام بدنشو بادستام تست میکردم که .... فکرکردم لاغرشده ....گرم شدم از حرارت تنش....نگاش کردم ....محوشدم توی چشمای عسلیش....مثه دختربچه هایی شده بودم که هیچ کسیو وهیچ جیزی جز اونیکه میخوان راضیشون نمیکنه ... چقددوست دارم شیطنت های بچگانمونو....دوست دارم بوسه های دزدکی و عاشقونمونو...لبهایی که وقتی قفل میشن وحتی بادیدن ماشین های و آدمای اطرافم باز نمیشن....ومیخوان عشقشونو به هم هدیه بدن...وانرژی که توچندماه ذخیره کردنو توی یک ثانیه منفجرکنن مرسی از صبحانه پرانرژی که دادی آرامشی که از وجود مهربون و مردونت میگیرم ولی یه دونه از حلواهامو بیشتر برنداشتی ...شاید خودتم میدونستی که حلوا فقط بهانه بوده.... خدامون رو شکر که به سلامت رسیدی ومثله همیشه دل کوچیکم پرمیکشه واسه دوباره داشتنت تو واسه من بهترین هدیه خدایی... *زنگ زد گفت شینگیلی کی کارت تمومه خودم میام دنبالت....گفتم تو استراحت کن خودم میام....ولی از اون تعارفا بود... ساعت 11 زنگ زدم ...صدای آهنگو و یه جایی مثه کافی شاپ میومد....گفتم کلک بزار برسی ....هرچی اصرار کردم نگفت... تا اومد رفتم نشستم تو ماشین....احساس خوبی داشتم....بعدازمدتها دوباره نشستم روی صندلی خودمو با کنجکاوی تمام اطرافو میگشتم ....بوی خوبی میومد...برگشتم سمت صندلی عقب....کاپشنشو برداشتم ....زیر کاپشنش یه دسته گل نرگس...نمیدونسم چی بگم....بعدشم یک کیف دستیو....تفلدم موارکککککککککککککککککککک...گفتم کلک پس صبح رفته بودی اونجا..... پ.ن یک : من چیجوری آخه جبران کنم این همه
خوبی رو ...چقدراحساس غرورکردم وقتی دیدم بجای استراحت رفته بودی هدیه بگیری
....تو واسه من بهترین هدیه خدایی فرشته زمینی من
پ.ن دو:عکس هدیه مو ،توی پستهای بعدی میزارم
[ ] [ 22:14 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
اومدم بگم بالاخره مرخصیییییییییییییییییی دادنننننننننننننننننن پ.ن ۱ : عکسامون ریکاوری نشد .همش پریییید ایشالا تو هفته جدید عکس میگیریم بعد آپ می کنم پ.ن جدید: بالاخره اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد تاظهر دیگه طاقت نمی یاوردم.صبح کله سحر گولش زدم بیاد دم در که یه چیزی بهش بدم.واسش حلوا رولتی درسیده بودم. اومد فقط چندثانیه همو دیدیم بعدش گفتم خوب که هوا تاریک بودااااااااااااا خانوم هلو : من که مطالبام رمز نداره فقط عکسام رمز داره که گفتم چون از یک منبعی آپ کردم که الان فیلتره همه عکسام پریده .انشالا این هفته که عکس گرفتم اسما جونم : میسی .من همیشه سحر خیز بودم البته آزمایشگاه ما ساعت ۵/۵ صبح شروع به کار میکنه [ ] [ 6:57 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
فینگیلی نیومممممممممممممممممممممممممد ![]()
![]() بهش مرخصی ندادنننننننننننننننننننننننننننننننننبا .باورم نمیشهههههههه ![]() سنگدلا ![]() ![]() بی رحما ![]() پ .ن1:دلبرخانومی :بچه ها تو اتاق صبحانه خوری داشتند درمورد آخر سریال عشقممننوع صحبت میکردن.دوست نداشتم آخرشو بشنوم رفتم که بعدصبحانه بخورم.اومدم پیاماروچک کنم دیدم آخرشو تمام و کمال تعریف کردی واسم ![]() پ.ن3: قابل توجه دوستان که اینجانب باشگاه دو میدانی میرم [ ] [ 15:45 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
امروز بعد از کار رفتم باشگاه ، کلی ورزش وتمرینات سنگین داشتیم، دیگه نا نداشتیم ، بعد از کلاسم دوباره چشم مبارکمون خورد به شیرینی فروشی فینگیلی هم که نگهبان تشریف داشتند ولطف کردند ازتلفن عمومی تماس گرفتنداما تا اطلاع ثانوی کد بسته است ولی اگه خدا بخواد وگوش شیطون کر انشاالله دیگه آخر هفته تشریف فرما می شن ولی بعدش خبر داد که با خواهریشون تشریف فرمامیشن (خصوصا شنبه هم تولدت باشه که مصادف شده با اربعین حسینی .هردم از این باغ.....) فینگیلی هم میگه یکشنبه بعد از کارت میام دنبالت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! شینگیلی :یعنی بعد از دورووووووووووووووووووووووووووووووووز فینگیلی : خب میای بیرون از خونه، تو کوچه می بینمت شینگیلی : دیگه گذشت تابستون که اهل خانواده تو حیاط میخوابیدنو منم جیم میزدمومیومدم دم در(خصوصا که خونمون درب از ساختمونه تا در پارکینگو باز کنم همه بیدار شدن ) خلاصه هم اکنون نیازمند یاری وپیشنهادات شما هستیمممممممممممممممممممم راسی به فینگیلی هم دوروز تشویقی قراره بدن که با این دوروز ،ده روز میتونه اینجا باشه .خداکنه که مشکلی پیش نیاد ولی منتظرم،منتظر روزهای خوبی که در انتظارمون هست اکه وقت شدبه بهانه تولدم سعی میکنم عکسامونوRecovery کنم وآپلودکنم(اگه برگرده) [ ] [ 8:4 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
یادداشت های خصوصی پ . ن : دوستای عزیزم قالب وب من واسه شما هم به هم ریخته نمایش داده میشه ادامه عاشقونه هامون [ ] [ 23:1 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
میگم فینگیلی من حوصلم سل لفته میگی خب بیا جدول حل تنیم فینگیلی : سه حلفیه شینگیلی : بوس ؟ فینگیلی : نه - روزگار سه حرفیه شینگیلی :خب میشه گاز فینگیلی : نه نمیشه شینگیلی :خب میشه بخل سه حرفیم هس؟ فینگیلی : چه ربطی داره خب ...اینم سه حرفیه شینگیلی : توی تاریکی شب لبخندرولبام میشینه میخندم به شوخیهای به موقعش ومیگم فینگیلی بیتلبیت با این حلفای خوشمزت
[ ] [ 16:29 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
عشق بازی با مایه خجالت پ. ن 1 : ازدیدن پیامت هیجان زده شدم.کجایی حبه شنگول.وبت باز نمیشه پ.ن 2: نمیدونم چرا اندازه نوشته های قالبم به هم خورده.قالب وبلاگم خودبه خودپریده کسی میدونه چیکاربایدبکنم؟؟ ادامه عاشقونه هامون [ ] [ 14:17 ] [ Memol)شینگیلی( ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : فینگیلی و شینگیلی ] |